𝖠𝗌𝗁

بعضی خداحافظیا تا ابد توی ذهن تکرار می‌شن

خواهران و برادرانِ ندیده؛

آری، برای آنان گریستم که هرگز دیدارشان نصیبم نشد، اما خبرِ رفتنشان چون نامِ خواهر و برادری در گوشِ جانم پیچید. نه چهره‌شان را می‌شناختم و نه صدایشان را، اما داغشان چنان بر دلم نشست که گویی سال‌ها در کنارم زیسته بودند. آنان غریبه نبودند؛ تکه‌هایی از تنِ همین خاک بودند، و اندوهشان در رگ‌های من نیز جاری شد.

چهل روزِ بی چراغ...

چهل روز است که خورشید طلوع می‌کند، اما خانه‌های زیادی هنوز تاریک‌اند. چهل روز است که رؤیاهایتان زیر خروارها خاک، آرام گرفته و سهم ما، تنها قاب‌عکس‌هایی است که دیگر با ما حرف نمی‌زنند. ​رفتنِ شما، «مرگ» نبود؛ توقفِ نابهنگامِ یک آواز بود در گلو. حالا ما مانده‌ایم و چهل شب گریه، چهل شب بی‌خبری و داغی که هیچ خاکی سردش نمی‌کند.​جوان بودید و آرزو داشتید... همین غم‌انگیزترین شعرِ جهان است.

تسلیت به تمامی مادران و پدران سرزمینم.

𝖣𝗂𝖾

𝖬𝗒 𝖺𝗉𝖺𝗍𝗁𝗒 𝗂𝗌 𝖺 𝗅𝗂𝖾; 𝗂𝗍'𝗌 𝗄𝗂𝗅𝗅𝗂𝗇𝗀 𝗆𝖾